تبليغاتX
تو مرا مي فهمي... من تو را مي خوانم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است. تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم ميداني تا ابد در دل من خواهي ماند
جهنـــم خامـــوش

جهنـــم خامـــوش

اگر سنگ در رود زندگي نمي كرد ، صداي آب هيچ وقت زيبا نبود

 

جان خواهم از خدا ، نه یکی بلکه صد هزار

      تا صد هزار بار بمیرم برای یار 

 

 من زارم  و ، تو زار ، دلا یک نفس بیــــا

      تا هر دو در فراق بنالیم زار، زار

 

  از بس که ریخت گریۀ خون در کـنار من

     پر شد از این جهان تا به آن کـنار

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت2:48 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت12:17 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت0:56 قبل از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت6:0 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت5:58 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت5:56 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت5:52 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت4:36 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

 

 

پروردگارا عشقی و سروری ، سلوکی و مسلـَکی ، صدایت میکنیم چرا که پناهمانی سقف مان خانه مان از توست ،آبروی مان در گروی جستجــوی توست پروردگارا .

 

اگر ساختیم با نام تو بــود اگر سوختیم به صلاح تو بود اگر ماندیم ، ماندیم و ماندیم که با تو باشیم و با تو بمانیم ،

اگر خواندیم از صفای تــو بود ، ای آغاز سر آغـاز در این ثانیه هــا در این دقایق که همه جهان و همه چیز در حال تعقیر و تعویض است تو را می خوانیم ، نفسمان را به آسمانت پیوند می دهیم تا بشنوی ، تــا ببینی  پروردگارا ، قصه سوخته دلان ِ سوخته با روزگار را.

 

پروردگارا ، در آستانه تولد بهار با تو سخنها داریم ، از درد بی کسی ، از قصه رفتن ، نرسیدن ،

از حماسه جان کندن و نفس بریدن ، کجایی ای آغاز ِ هــر آواز ؟ یا بهتر بگوییم کجا باشیم که تو را بجوییم ؟ که تو را بخوانیم ، که تو را ببینیم ، می دانیم ، می دانیم که کــَرمت بی انتهاست اما ،

امــا بگو کجا تو را بجوییم ؟ کجا تو را بیابیم ؟ در مسجد ، در محراب ، در کلیســا ، در کجا تو را بیابیم ؟ یا شاید در قلب کودکی که چشم بر آسمان دارد و کفش بر پــا ندارد .

میدانیم که تو راهنمایی و نماینده ، ما بنده ایم و ستاینده .

پــروردگارا ، در آستانه ســال نو ایرانی در این آخرین لحظات سال کهنه ، چشمانمان را بگشــا ،

تا سوگندی تازه یاد کنیم تا میعادی تازه آغاز کنیم ،

 

تا دلها را مملؤ از مهــر کنیم تا چشمها را عاری از اشک کنیم تا دستی بگیریم ، تا مهری بورزیم ،

تا لقمه ای قسمت کنیم تا تنی بپوشانیم ،تا غمی از دل برداریم ، تا بیماری تیمار کنیم .

 

بار الهی دستمان را بگیر و تنهایمان مگذار ، جان از پنــاه تو غافل نیست پروردگارا

وعشق بی تو کامل نیست پروردگارا ،

پروردگارا ، در پیشگاهت در این آخرین لحظه هــای سال کهنه به میهمانی بهــار می رویم با این

یقیین که امید ، امــیدی و امیـــــد امیدواران که پناهی و پنـــاه بی پناهــان . . .

 

            ســــال نــو مبــــــارک  

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت4:22 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت10:23 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

 

گذشته رفت و به جـز یادی از شبایم نیست

 در این سیــاه شب روزگار، خوابم نیست

 

       میان کشتی غمـها نشسته تنهایم

دریغ و درد که در پیش ، جز سرابـم نیست

 

       فسانه بود جوانـی ، فریب بود امید

      درون دام حقیقت قرار و تابم نیست

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت10:21 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت10:20 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

 

امشب ای شمع به تاریکی شب ، یار منی

 

             امشب ای مونس جان یار وفادار منی

 

شب تار آمد و من ماندم و تنهایی و غــم

 

              تا کنون روشنی افروز شب تار منی

 

گوش دل باز کن ای مونس تنهایی مــن

 

              که تو ای شمع یقین محرم اسرار منی

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت10:17 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت2:44 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

بی تو رنجورم و غیر از دل بیمار ندارم

ماه من ! گر بروی تاب شب تار ندارم

 

حسرت روشنی ام هست و تو خورشید غروبی

وای ِ من، وقت شفق فرصت بسیار ندارم

 

می روی چون گل پژمرده به همراه نسیمی

بی تو، دیگر هوس دیدن گلزار ندارم

 

خواهمت سیر ببینم ولی از چشمۀ چشمم

اشک می جوشد و من قدرت دیدار ندارم

 

به پناه تو خزیدم،وگر از من بگریزی

به سرم سایه بجز سایۀ دیوار ندارم

 

تو که خورشید منی در سفر خواب درازی

با غروب تو دگر طالع بیدار ندارم

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت2:43 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت1:18 قبل از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

 

  چرا دل من چنین سخت می تپد؟

چیست که در درون من غوغا می کند ؟

 چیست که مرا به اضطراب می افکند ؟

 

مثل اینست که کسی در ِ خانۀ مرا می کوبد ، راستی چرا چراغ نیم ِ مردۀ من با نور ضعیف ِ خود ، دیدگان مرا چنین خیره می کند؟

 

ای خدا چرا سرا پای ِ من آرام ، آرام میلرزد ؟

کیست که بدیـدار من آمده ؟کیست که مرا آهسته صدا می کند ؟

هیچکس! تنها هستم   تنهای تنـها !

 

 

                فقط ساعت دیواری است که زنگ میزند !

                آه . . . ای تنهایی!              ای تنهایی !

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت9:28 قبل از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت10:0 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

غمگین ترین ترانۀ دوران را پای کدام چشمه باید نشست

 و نوشت شعری که آب کند سنـگ را

آیا شما به خاطر دارید من قطره

 قطره آب می شوم ای یار ،

من رفته ،

 رفته

 نیست

 می شوم ای یار ،

فریاد ِمن رسا نیست! پس کوههای

سنگی برای چه فریادهای مضطر بـم را

تکـرار می کنند پس رودبارهای هراسان دیگر

 چرا در

 سنگلاخ ها

با مشت ها ی

 گـِره کرده فریاد

 می کنند ؟بیهوده است؟ آیا به راستی بیهوده است؟

یادش بخیرباد چوپان پیـر ِ سوخته لب را

دیدم اگر به دامن جنگل خواهم

 خواست او غمگین ترین

 ترانۀ دوران را با

 نـِی

 لبک

 بنوازد

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت9:58 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت8:41 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

 

                        عاشقی خسته ام از عشق جدایم مکنید   

                        جز همان عاشق دلخسته صدایم مکنید

 

سالها ز آتش عشق سوخته ام، ساخته ام     باز هم همسفر خاطره هایم مکنید

  دل من با غم جانانه گره خورد و دگر          آرزوی شب پیوند برایم مکنید

 

                           بگذارید بمیرم ز پریشانی خویش

                         تا دَم ِ مرگ از این درد جدایم مکنید

 

در سیه چال غم و درد به بندم بکشید        ولی از دامگه عشق رهایم مکنید

 بخدا عشق گـُنه نیست عزیزان آخـر        در میان همه انگشت نمایم مکنید

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت1:53 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت1:51 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

 

بیا کنار دلم بنشین

 

دیگر نمی شنود گوش ما صدای لطیف

دگر به باغ نمی خواند آن پرندۀ شاد           به چشمها باید نگاه کرد و گریست

                                                دگر به محفل یاران صفای دیرین نیست

 

 

                                  کجاست نم نم باران ؟

                                  کجاست جنگل سبز ؟

 

در آن سفر که شب از لای ِ بوته هــا می رفت .

مِه آمد آن طرف ِ کوه ، بی خیال نشست، و گم شدیم در آن راه ِ مِه گرفتۀ تار

 

                                    نیافتیم حقیقت را .

 

و راه ما به باغ ِ سبز می پیوست ،


تمام ِ روز به دنبال باغ گشتیم     دروغ بود   دروغ   

                                                                    فریب بود   فریب .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت1:50 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت3:44 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

وعده دادی وقت جان دادن ببالین من آیی

جانم از هجرت به لب آمد ! بمیرم یا نمیرم

 

ای جوانان از من ایـّام جوانی گم شد او را

هر کجا دیدید گوئیدش که پیری کرد پیرم

 

در وصالت دلخوشم از زندگی چون خـِضر لیکن

می کشد هجرت نمیدانم بمیرم یا نمیرم 

 

زندگی از قدر من کاهید قــَدرم کس نداند

دانی آن وقتی که درعالم نبــیند کس نظیرم .

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت11:27 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت11:25 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

بیا دامان من دریا کن ای اشک

 

                    بیا و بغض ِ دل را وا کن ای اشک

 

من ِ گمگشته در صحرای ِ "من" را

 

                       بیا بار ِ دگر پیدا کن ای اشک

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت11:21 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت11:10 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است

میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است

 

      مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

        هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

 

اسیر خاکم و پرواز ، سرنوشتم بود

فرو پریدن و در خاک بودنم ، ننگ است

 

       چگونه سر کند اینجا ترانه خود را

       دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

 

هزار چشمه فریاد در دلم جوشید

چگونه راه بجوید که روبرو سنگ است

 

       

     مرا به زاویه باغ عشق مهمان کن

   در این هزاره فقط عشق  پاک و بی رنگ است

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت11:8 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت7:41 بعد از ظهرتوسط .•●رامیـن●•. | |